خبرهای کلی

ماجرای دیدار پدر و پسر در معراج شهدا

حال روحی |رشت

انگار که ابراهیم با خیال آسوده خوابیده بود و کسی حق نداشت بیدارش کند. لب هایش سوخته و ترک خورده بود، ولی لبخندی گرم روی چهره سردش نشسته بود.

به گزارش رویداد برتر، جهان نیوز نوشت: خاطرات ابراهیم، یک به یک از جلوی چشمانم رد می شد. اشک چشمانم تنها التیام برای قلب زخم خورده ام بود. ناگهان در اتاقمان را زدند.

جوانی بود که خبر شهادت ابراهیم را به ما داد.
به او گفتم: «ابراهیم کی شهید شده؟»

«دیروز صبح، قبل از اینکه شما به سوریه بیاید.»

«پس چرا همون دیروز به ما اطلاع ندادید؟ چرا این قدرما رو معطل کردید؟»

«جناب اسمی، دیروز من توی هتل بودم. دو بار هم تا در اتاقمون اومدم تا خبر شهادت را به شما بدم؛ ولی انگار خود شهید جلوم رو گرفت و گفت راضی نیستم الان ماجرا رو بگی! بذار پدر و برادرم زیارت و استراحت بکنن، بعد خبر رو بده.»

سخنش را پذیرفتم. ابراهیم همیشه به فکر آسایش و حال روحی خانواده اش بود.

بعد از چند ساعت، راهی معراج الشهدا شدیم. ابراهیم در تابوتی دراز کشیده بود. اولین بار بود که ابراهیم در حضور من پاهایش را دراز کرده بود. جلوتر رفتم تا بغلش کنم، ولی مسئول آنجا گفت: «جناب اسمی، خواهش می کنم به پیکر دست نزنید. سم داخل بدن شهیده، ممکنه مسری باشه.»

انگار که ابراهیم با خیال آسوده خوابیده بود و کسی حق نداشت بیدارش کند. لب هایش سوخته و ترک خورده بود، ولی لبخندی گرم روی چهره سردش نشسته بود. یاد اولین لبخند داخل قنداقه اش افتادم که مثل فرشته ها خندید. امروز هم همان لبخند را روی لبش داشت.

برگرفته از کتاب «اسمی از تبار ابراهیم» روایت هایی از زندگانی شهید ابراهیم اسمی

راوی: مجید اسمی، برادر شهید

انتهای پیام

دکمه بازگشت به بالا